قصهء مسلمان شدن جوان اوکراینی
اسم من عبدالله است، اهل اوکراین
هستم،
در کودکی بیشترین وقتم را درقریه مادربزرگم می گذراندم،
مانند هر طفل دیگربا طبیعت بودن باعث خوشحالی من می شد
وقتی که بچه بودم عاشق
تماشای فلم های کارتون بودم
زمانیکه خانوادهام
برای من فلم انتخاب می کردند، فلمهایی
درباره مسیحیت را انتخاب می کردند
من کارتون های مسیحی را که تماشا می
کردم بسیارتحت تاثیرآنها قرارمی گرفتم
من همیشه آن
کارتون ها را تماشا می کردم ومی خواستیم
مثل آن بازیگران فلم ها باشم
من به آنها
خیلی اهمیت وارزش می دادم
من آنقدر تحت
تأثیر آنها قرار گرفتم که حتی یک کتاب انجیل مخصوص برای کودکان داشتم
بازهم در مورد آن روزها به یاد دارم که از خانواده ام اجازه خواسته بودم
تا خودم تنهای به کلیسا بروم
خانواده ام به من اجازه داده بود تا با پسرعموهایم به کلیسا بروم
کلیسایی که ما می رفتیم یک کلیسای پروتستانی بود
من دروقت پاسقالیا
درجشن ها شرکت می کردم
ما غذاهای پاسقالی می خوردیم
با وجود اینکه مردم اینجا خیلی مذهبی نیستند فقط هنوزهم
برخی ازسنت وعننه های خود را حفظ می کنند
اما حالت من بیشتر
تغیر کرده بود
دیگر مانند گذشته
به کلیسا علاقه مند نبودم
با گذشت زمان کمی بزرگتر شدم و وقتیکه به مکتب
شروع نمودم دیگر به کلیسا رفتن را
ترک کردم
یعنی ازدین فاصله
گرفتن را شروع کردم و تا به 18 ساله گی
زیاد به موضوعات دینی فکر نمی کردم
فقط سعی می کردم که یک انسان خوب باشم
سپس دررشته زبان شناسی دانشگاه کامیاب شدم
به زبان انگلیسی وآلمانی مترجمی هم می کردم علاوه بر این
گرچه در جریان زندگی تلاش های زیاد دنیوی داشتم، اما در درون روحم خلأ وجود داشت
با وجود اینکه خودرا با سرگرمی های متفاوتی مشغول می کردم ، اما آن خلای روحم
با هیچ چیزی پر نمی شد
زمانی که در دانشگاه
بودم، روحم درموضوع دین شروع به احساس گرسنگی کرد
معلمان ما در مورد ادیان مختلف به ما معلومات می دادند
اما آنچه که یا د می دادند اطلاعات سطحی و بدون عمق بود
در ابتدا توجه من را بودیسم بود که جلب کرد
اگر می پرسید چرا بودیسم
فرهنگ عامه بودیسم دردنیا به انسان های مودرن خصوصا در بین جوانان
بسیار شیک و مود بود
دردنیای جدید شو و نمایشی بسیار آدم های مشهور بودیست شده
بودند
رفتم چند کتاب
درباره بودیسم خریدم اما چیزی نفهمیدم
زیرا دربودیسیم یک فلسفه مشکل و مغلق موجود بود
میخواستم به خدا روی بیاورم، اما نمیدانستم چطورروی بیاورم دراین موضوع هیچ فکری هم نداشتم
همانطور که می دانید، من در حال جستجو بودم، مدرسه ما یک
کمپ تابستانی ترتیب داد
دروقت رخصتی تنها ماندن با طبیعت تفکر عمیق
یعنی برای تفکر بسیار خوب بود
عظمت و احتشام کاینات انسان را مجذوب خود می کرد
هرچیزی را که نگاه می کردم، هر چیزی را که لمس می کردم، هر
کدام برای خود دنیایی دیگری بود
درهنگام کمپ این شکوهی بود که من را هر شب به بالکن می کشید
به آسمان نگاه می کردم
این به من باعث می شد به یک خالق تفکر کنم
اصلا نمی توانستم
بخوابم
در آن زمان برادرم به من تماس گرفت و گفت که می خواهد یکی از دوستان مسلمان خود را
به من معرفی کند
در واقع من چیز زیادی درباره اسلام نمی دانستم
تا جایی که من از رسانه ها اطلاع داشتم همان قدربود
از شدت هیجان تابه صبح خواب کرده نتوا نستم
من با برادرم به خانه آن دوست مسلمانش رفتم
نیشستیم
مدت زیادی در مورد اسلام صحبت کردیم
من پرسیدم او جواب
داد
وقتی به خانه آمدم
مبارزه ای در درون من شروع شده بود
انگار آن خلایی که دراعماق روحم احساس می کردم کم کم پر می
شد
احساس می کردم باید مسلمان شوم
کارهایی داشتم که اول باید انجام می دادم
ابتدا به یک کتابفروشی
اسلامی رفتم
ترجمه روسی قرآن کریم را پیدا کردم
از اول تا آخر خواندم
آنچه را که می خواندم
با دوست مسلمانم درباره آن صحبت و بررسی می کردیم
ما مدت طولانی در باره
اش صحبت کردیم
قلبا قانع شده بودم
اما پس از باور وایمان، چیز دیگری نیز یاد گرفتم که ایمانم را باید به
واقعیت یعنی به عمل تبدیل کنم
به عبارت دیگر، اسلام دینی است که هم برای باطن و هم برای
ظاهر انسان، اوامر و نواهی دارد
وقتیکه بگوید ایمان آوردم باید ایمان خود را ثابت کنید
چگونه ثابت می کنید
یعنی با عبادت ثابت می کنید
بعد از این که
ایمان آوردم قراراست که عبادت هارا
یاد بگیرم بنابراین برگشتم به پیش دوست مسلمانم
نماز که یکی از اساسی ترین عبادات اسلام است، اونماز خواندن
را به من آموخت
فرض و سنت نماز را یاد گرفتم
کم کم داشتم سوره های کوتاه و دعاها را حفظ می کردم
وقتی که خانواده ام
متوجه شدند که من به دین اسلام علاقه دارم
آنها فکر می کردند چیزیکه
به من رخ داده فقط یک مد جزر است، مثل
سوراخ کردن گوش ویا رنگ کردن مو که من آنها را قبلا انجام می دادم چند مدت بعد ترک
می کردم
اما الحمدلله ایمان
آوردن من مد جزر نشد
در آن زمان من هنوز
هم در دانشگاه می خواندم بعداز فراغت
درس بقیه وقتم را درمسجد می گذراندم
برخی از مردم به من گفتندکه دیوانه شدم
برخی می گفتند این
یک دوره موقتی است در آینده اززیراین بار برخواهد آمد
در حالی که برخی ها به انتخاب من احترام می گذاشتند
من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم
و بعد ازمسلمان شدنم متوجه شدم زمانی که دانشجو بودم
فقط
400 متر نزدیک دانشگاه ما یک مسجد بوده
در واقع من بارها ازآنجا رد شده
بوددم
اما چگونه متوجه نشدم که درآنجا یک باب
مسجد است و چگونه آن را ندیدم
یعنی برای هر چیزی زمانی هست یعنی به
یک نوعی من نمی توانستم آن را ببینم، من
بعد از مسلمان شدن مکررا به آن مسجد می رفتم
بعداز مدتی می خواستیم
یک خانواده تشکیل دهم و به همین
سبب به ازدواج فکر می کردم
یک دوست صمیمیم من را به عروسی خود دعوت کرد
وقتی برای تبریکی به عروسی
دوستم رفتم دوستم یک دختر خانمی را به من
معرفی کرد که به عروسی او آمده بود
فقط من مسلمان بودم، او مسیحی بود
اما این برای هر دوی ما مشکل نشد
همسرم یک انسان خوبی است که همدیگر را درک می کردیم و دوست می داشتیم
خلاصه با او ازدواج کردم و به شهر خارکف
اوکراین کوچ کردیم
نزدیک بودن فاصله مسجد و خانه برایم خیلی مهم بود
به همین دلیل اولین کارم یافتن فوری
نزدیکترین مسجد بود
در آنجا با برادران اوکراینی آشنا
شدم که مانند من بعداً مسلمان شده بودند
هرگز به همسرم فشار نیاوردم
که مسلمان شود
یک سال گذشت و همسرم به اولین
فرزندمان باردار شد
یک روز که از سر کار آمدم، همسرم
گریه می کرد، گریه می کرد اما چشمانش خندان بود
این اشک ها از غم نبود
از او پرسیدم چرا گریه می کنید؟
او به من گفت که می خواهم به اسلام روی بیاورم و مسلمان شوم
تصمیم همسرم مرا بسیار خوشحال کرد
من به پروردگارم بسیار سپاسگزارم
درست زمانی که باردار بود یعنی
اولین پسر ما بعد از مسلمان شدن مادرش الحمدلله به دنیا آمد
خدا را شکر همسرم به خواست خودش
مسلمان شد
خیلی خوشحال شدم
زیرا اگر همسرم مسیحی می ماند
مشکلاتی پیش می آمد
مثلاً وقتی بچه ما به دنیا بیاید،
میتوانست اصرار کند که غسل تعمید بگیرد
این دوره زندگی من واقعا جالب بود
خدا وند به یک شکل رزق ما را میداد
و من می توانستم از خانواده ام مراقبت کنم
وقتی وظیفه را از دست می دادم،
بلافاصله یک شغل دیگری را پیدا می کردم
من بعد ازچندین شغل مختلف در یک پمپ
بنزین حسابدار شدم
اکنون می توانم دراین محل کارم به راحتی نمازهایم را ادا نمایم
و من هیچ مشکلی با همکارانم ندارم
چون همه همکارانم نیز مسلمان هستند الحمد الله
آخر هفته ها با برادرانی که اینجا آشناشدم از مساجد مختلف دیدن می کنیم و با برادران که
تازه مسلمان شده اند آشنا می شویم
درس های اسلامی را بهمرای آنها انجام می دهیم
من نمی توانم احساس شگفت انگیزی که
این دیدارها به من ایجاد می کند را توصیف کنم
برای یادگیری زبان عربی به کشور مصر
رفتم
اما در یک کشور مسلمان، گاهی اوقات
ممکن است با ناامیدی مواجه شوید
مثلاً وقت نماز
این ها که از مادر و پدری مسلمان به دنیا آمده اند،
اکثر آنها به اذان اهمیت
نمی دادند این وضعیت من را خیلی ناراحت می ساخت
من حتی نمی توانم تصور کنم اگر مسلمان نمی بودم چگونه زندگی می کردم؟
درحال حاضر اشتباهات مردم زیاد است،
اما درهای توبه باز است
در حالی که هنوز هم زمان داریم تا آن در بسته شود، باید هر چه زودتر
از اشتباهات خود دور شویم
اگر اشتباهی انجام بدهم، خیلی خوب می دانم که کجا بروم
من جای می روم که خدا به من
منتظر است
به درگاه توبه می روم
برادر مسلمان من
قرآن را بیگیر و سعی کن که آن را با
قلب خود بخوانی
دلت را به روی قرآن به طور کامل باز کن
برای کسانی که صمیمانه به دنبال
حقیقت هستند
حتما خداوند متعال آن در را به روی آنها هم باز خواهد کرد

Hiç yorum yok